روایت شاگرد کفاشی که می‌خواهد رئیس جمهور افغانستان شود!

afghan students

تقریباً سه سال است که مدرسه‌ «سفیران مهر آسمان» با هدف آموزش و توانمندسازی کودکان بازمانده از تحصیل افغان، در شهرری آغاز به کار کرده است. گزارش کوتاه ما از یک روز این مدرسه را می‌خوانید:

گلویش را صاف می‌کند و با اعتماد به نفس می‌گوید: «بزرگ که شدم، می‌خواهم اِنجینییِر شوم!» یکهو یادش می‌آید: «آهان! شما به آن مهندس گفته می‌کنید!» این روایت پرنده‌های کوچک مهاجری است که تازه چند ماه است از گرد راه رسیده‌اند. کودکانی که دلتنگ خانه، معلم‌ها و طبیعت زیبای افغانستان هستند، اما حافظه تصویری‌شان هم پر است از جنگ، ناامنی، فقر و بیکاری. مثل خیلی‌های دیگر، می‌شود ساده از کنار کودکان مهاجر افغان رد شد. می‌شود گفت: «وقتی جنگ‌های داخلی و خارجی افغانستان تمام نشدنی است، درس خواندن کودکان آنها چه فایده‌ای دارد؟!» می‌شود با مهاجرین افغان نامهربان بود و تک‌تک مشکلات کشور میزبان را به گردن آنها انداخت؛ اما مدیر و معلم‌های مدرسه «سفیران مهر آسمان» این‌طور فکر نمی‌کنند. آن‌ها امیدوارند که با کتاب و مدرسه بشود فردای آدم‌ها و حتی فردای یک سرزمین را تغییر داد. معلم‌ها به روزی فکر می‌کنند که دانش آموزان بزرگ شده‌اند و خود کودکی به سن و سال امروزشان دارند؛ کودکی که تمام سهمش از زندگی جنگ، ناامنی، فقر و بیکاری نباشد.

خانم، شما ایرانی هستید یا افغانستانی؟!

مدرسه سفیران مهر آسمان جایی در نزدیکی باقرشهر در شهرری است. وقتی به آنجا می‌رسیم که زنگ تفریح را زده‌اند و حالا همه بچه‌ها در حیاط مدرسه جمع شده‌اند. «هانیه» ۱۳ سال دارد و در ایران به دنیا آمده است: «الآن کلاس پنجم را می‌خوانم. دو سالی که مدرسه نرفتم به خاطر این بود که کارت ملی نداشتم. «برگه آبی» هم گرفتم ولی باز مدارس دولتی قبولم نکردند. گفتند جا نداریم. شاید هم واقعاً جا نداشتند.» حالا هانیه با معرفی عمویش به این مدرسه آمده است. بعد از تمام شدن مدرسه تا نه شب در مغازه لباس‌فروشی دستیار فروشنده است و همان‌جا درس می‌خواند. قصه «رضا» متفاوت است. او و خانواده‌اش تا همین هفت ماه پیش در کشور خودشان بودند. آنجا در خانه قالی‌بافی می‌کرده و اینجا شاگرد کفاشی است. دوست دارد بزرگ که شد سیاستمدار و رئیس‌جمهور شود تا داعش و طالب‌ها را از افغانستان دور کند. بااینکه لکنت زبان دارد، وقتی می‌پرسم بیشتر از همه دلت برای چه چیز افغانستان تنگ شده، مکث نمی‌کند: «برای مدرسه‌ام! بیشتر از همه برای معلم‌های مدرسه دلم تنگ شده است.»

«مبینا» از مأموران انتظامات مدرسه است که دوست دارد بازیگر شود و بازیگر مورد علاقه‌اش مهناز افشار است. در خانه با مادرش ریشه روسری‌های آماده را گره می‌زنند و برای هر روسری هفت تومان دستمزد می‌گیرد: «هفت هزار نه! هفت تا تک تومنی می‌گیرم.» می‌گوید ایرانی‌ها قدر داشته‌هایشان را نمی‌دانند. افغان‌ها امکانات زیادی ندارند، ولی خیلی کوشش می‌کنند و اهل صرفه‌جویی هستند. ناگهان انگار که حرف بدی زده باشد، دستش را روی دهانش می‌گذارد: «خانم شما ایرانی هستید یا افغانستانی؟!»

 

تیم فوتبال بانوان را به خاطر جنگ رها کردم

«مدینه» ۱۵ سال دارد و هفت ماه است که به خاطر جنگ و بیکاری با خانواده به ایران آمده‌اند. آن‌قدر برای افغانستان دلتنگی می‌کند که گریه‌ها و بی‌تابی‌هایش بین معلم‌ها و دانش آموزان معروف شده است. در افغانستان دانش‌آموز کلاس نهم بوده، اما در ایران از کلاس پنجم شروع کرده است. چون هم هزینه کلاس‌های بالاتر کمی گران بوده و هم سطح درس‌های ایران از افغانستان سخت‌تر است: «در افغانستان نمی‌توانستیم از خانه بیرون بیاییم. هیچ شبی اخبار تلویزیون بدون خبر انفجار و کشتار نبود. طالبان و گروه‌های داعش آنجا را ناامن کرده‌اند؛ وگرنه ما هم وطنمان را دوست داریم…» بغض می‌کند. در کابل عضو تیم فوتبال بانوان افغانستان می‌شود و حسابی پیشرفت می‌کند، اما همه دل‌خوشی‌ها را کنار گذارد تا از جنگ فرار کنند. حالا اشک‌هایش یکی یکی می‌ریزند: «دوری از مدرسه و تیم فوتبال و دوستانم یک‌جور، اینجا هم برای پول پیش خانه و هزینه‌های زندگی و … کلی قرض دار شدیم.» پدر مدینه اینجا با سبزی فروشی روی چرخ روزگار خانواده را می‌گذراند و برادرهایش هم اینجا سرکار می‌روند: «خانم، هر شب گریان می‌کنم. یک شب نیست که بدون گریه خواب کنم. ولی خداوند بزرگ است خانم. اگر وطنمان آرام شود، ان‌شاءالله ما هم برمی‌گردیم.»

 

کلاس افغانستان شناسی؛ کلاس آشتی کودکان افغان با همدیگر

مدرسه کودکان افغان بازمانده از تحصیل، هم معلم ایرانی دارد و هم معلم افغانستانی. «معصومه جعفری» از معلم‌های هم‌وطن بچه‌هاست که در ایران به دنیا آمده و در دانشگاه اسلامشهر ادبیات انگلیسی خوانده است: «سال تحصیلی ۹۶-۹۵ این بچه‌ها از دوم آبان شروع شده. صبح‌ها از پیش‌دبستانی تا ششم ابتدایی اینجا درس می‌خوانند. کلاس‌های هفتم، هشتم و نهم هم شیفت بعد از ظهر ما هستند.» معصومه به دلیل سال‌ها زندگی و تحصیل در ایران، لهجه افغانستانی ندارد ولی مواظب است که همین موضوع «لهجه» وحدت بچه‌ها را از بین نبرد: «بچه‌های افغانستانی متولد ایران گاهی لهجه و بیان بچه‌هایی که تازه به ایران می‌آیند را مسخره می‌کنند. پس تصمیم گرفتیم کلاس افغانستان شناسی برگزار کنیم و از بچه‌های متولد افغانستان بخواهیم برایمان از فرهنگ و جغرافیای آنجا بگویند. خودم هم سعی می‌کردم از کلمات افغان استفاده کنم. خواستیم این‌طوری اعتماد به نفس بچه‌های تازه وارد را بالا ببریم. از طرفی وطن خودشان را هم به زبان خودشان به آنها معرفی کرده‌ایم.»

 

افغانستان زیبایی‌هایی دارد که دنیا ندارد

مدرسه سفیران مهر آسمان مددکارانی دارد که به کارهای بچه‌ها رسیدگی می‌کنند. مثل «سکینه هزاره» که دانش آموخته رشته مامایی است، از دوسالگی در ایران زندگی کرده و به عنوان مروج بهداشت باروری و بهداشت فردی در بین مهاجران افغان فعالیت داشته است. او حالا دو سال است که در مدرسه سفیران مهر آسمان مددکار است: «کودکان بازمانده از تحصیل یا کودکان کار، جزو گروه‌های آسیب‌پذیر هستند، پس برای همه آنها پرونده مددکاری تشکیل می‌دهیم. بعضی از آنها تا الآن مشکل اقامت داشته‌اند، بعضی به دلیل بُعد مسافت به مدرسه دسترسی ندارند و بعضی کودکان کار هستند و اصلاً شرایط ادامه تحصیل نداشته‌اند.» خانم هزاره از کودکانی می‌گوید که به دلیل نداشتن سرپرست، در مشاغل طاقت فرسا و کم درآمد مشغول هستند و می‌گوید اینجا سعی می‌کنند با اشتغال درست، آن‌ها را توانمند کنند. تا هم آینده خوبی داشته باشند و هم به هر قیمتی هست، در مدرسه بمانند و حداقل چهار ساعت از روز را در یک محیط امن فرهنگی نفس بکشند: «ما دو گزینه به کودک نشان می‌دهیم ماندن در شرایط سخت یا رشد کردن و توانمند شدن. حالا خودش انتخاب می‌کند که چطور سرنوشتش را بسازد. افغانستان در کنار همه ویرانی‌ها و نقاط منفی، زیبایی‌ها و نکات افتخارآمیزی دارد که دنیا ندارد. دوست داریم آنها را به کودکان معرفی کنیم. می‌خواهیم به آنها بگوییم تو با تحصیل و توانمند شدن و یادگیری مهارت‌هایی، خودت می‌توانی گوشه‌ای از این افتخارات باشی.»

 

پای صحبت‌های مدیر ایرانی یک مدرسه افغانستانی

زنگ تفریح که تمام می‌شود، بچه‌ها صف می‌بندند و خبردار می‌گویند؛ بعد هم یکی از بچه‌ها شعری می‌خواند و بقیه با او همخوانی می‌کنند: «وطن عشق تو افتخارم/ وطن در رهت جان نثارم / وطن خاک پاکت بهشتم/وطن گلخنت لاله زارم» دانش‌آموزان که سر کلاس می‌روند، پای صحبت‌های مدیر مدرسه می‌نشینیم. خانم نبوی از مؤسسین و اعضای هیئت امنای بنیاد انسان دوستانه امداد جهان است و می‌گوید جز خودش و یکی دو نفر دیگر، همه پرسنل مدرسه از مهاجرین افغان هستند: «دلیلش این بود که هم دوست داشتیم برای جوان‌ها ایجاد اشتغال کنیم و هم می‌دانستیم آن‌ها نگاه از بالا ندارند؛ خودشان رنج کشیده‌اند و درد آشنای این کودکان هستند.» خانم مدیر به عشق کمک به مهاجرین افغان هر روز مسافت محل زندگی‌اش در میدان فاطمی تهران تا باقرشهر را طی می‌کند: «اسم کاملش این است: مرکز آموزشی و توانمندسازی سفیران مهر آسمان. ما از سال ۱۳۸۰ در بنیاد امدادجهان در توانمندسازی و ایجاد شغل برای بانوان سرپرست خانوار ایرانی فعالیت داشتیم. همکاری ما با کمیساریای عالی پناهندگان برای توانمندسازی بانوان از سال ۲۰۱۲ شروع شد و حالا سه سالی می‌شود که برای بحث آموزش به کودکان مهاجر هم وارد همکاری با یونیسف شده‌ایم.» دغدغه تأسیس این مدرسه از آنجا ذهن خانم نبوی را درگیر می‌کند که خیلی از این بچه‌ها به بهانه نداشتن کارت، بی مدرسه مانده بودند: «با وجود دستور صریح رهبری و در نظر گرفتن بودجه، باز هم مدارس دولتی از قبول کردن این کودکان امتناع می‌کردند.» حالا ۳۵۰ کودک بازمانده از تحصیل افغان سر کلاس‌های این مدرسه می‌نشینند و اگر داوطلبی برای آموزش پیدا شود، کلاس‌های تقویتی زبان و ریاضی و رباتیک هم خواهند داشت. هزینه هر دانش‌آموز اول سال تحصیلی ۵۰ هزار تومان است و بقیه هزینه‌ها با کمک خیرین تأمین می‌شود.

 

توانایی و خلاقیت افغان‌ها بی‌انتهاست

کارگاه‌های توانمندسازی زنان آسیب‌پذیر و سرپرست خانوار در طبقه دوم مدرسه قرار دارد. خانم نبوی عقیده دارد وجود زنان و کودکان افغان پر از توانایی و خلاقیت است: «در وجود هر کدام از این‌ها یک گنج است. ما وظیفه داریم این گنج را به آنها نشان بدهیم. یک روز دیدم یک کودک افغان با کاغذ کاردستی عجیب و خاصی درست کرده و همان‌جا از مربی‌های آنها شنیدم این کودکان تا زمانی که به ایران نیامده‌اند و مثل ماشین وارد چرخه صنعت نشده‌اند، استعداد و توانایی زیادی دارند. نباید بگذاریم این رشد سرکوب شود.» خانم مدیر برای رفع نیاز مالی دانش آموزان با اولیای آنها در تماس است تا در صورت شناسایی خانواده نیازمند و مادران سرپرست خانوار، آن‌ها را به کارگاه‌های بنیاد خیریه امداد جهان معرفی کند: «ما دلال و واسطه را حذف کردیم تا هر کس به اندازه زحمتش حقوق بگیرد. الآن آنقدر سرمان شلوغ است که یک لحظه آرام و قرار نداریم. برای کوتاهی موی دخترها هم اینجا آرایشگاه درست کرده‌ایم.» همه این کارگاه‌ها و فعالیت‌های جانبی برای آن است که افغان‌ها روی پای خودشان بایستند و مهارتی یاد بگیرند: «توی حیاط مدرسه «ادریس» را دیدید که رئیس انتظامات مدرسه بود؟! همان پسر ۱۵- ۱۶ ساله‌ای را می‌گویم که مثل یک مدیر همه امور را سر و سامان می‌داد؟ می‌دانستم بسیار با استعداد است و از طرفی ممکن بود به خاطر نیاز مالی، درس را رها کند. پس به کارگاه خیاطی معرفی‌اش کردم. حالا هم صبح تا ظهر در مدرسه درس می‌خواند و مسئولیتی دارد و هم بعد از ظهرها در کارگاه خیاطی کار می‌کند و درآمد نسبتاً خوبی برای خود و خانواده‌اش ایجاد کرده است.» خانم نبوی می‌گوید اینکه شعار بدهیم و جلسه بگذاریم و کانال بزنیم فایده‌ای ندارد، برای توانمند سازی اقشار ضعیف مثل افغان‌ها باید فرهنگ‌سازی کنیم: «وجود خدا یگانه است و ما همه یکی هستیم. ایرانی و افغان نداریم. آنقدر از کارم لذت می‌برم که خدا می‌داند. یک روز که به هر دلیلی نمی‌آیم اینجا، افسردگی می‌گیرم. اینجا کنار این دوستان مهاجر روزگار قشنگی داریم و حس می‌کنم خدا به هیچ‌کس اندازه من نعمت نداده است.»

پاسخ بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here

*